زنبور از اتوبوس پیاده شد.
منم برای خداحافظی پیاده شدم. نفهمیدم چی شد که بعد از خداحافظی رفتم دنبالش!؟
وقتی زنبور متوجه شد، یکم تعلل کرد، بلکه منصرف بشم.
وقتی سماجتم رو دید، اومد نزدیک، با تشر و عصبانیت گفت: چرا میای دنبالم؟
حرفی نزدم چون حرفم رو با تعقیب کردنش زده بودم.
اون راز مگو در همون دیدار اول توسط من گفته شد، بی آنکه کلامی بر لب جاری بشه.
هر دو این را فهمیده بودیم.
![]()