رفتم حرم، یکم راجع به خودم و زنبور درد و دل کردم.
بعدش رفتم سمت دانشگاه، خیلی اتفاقی زنبور رو توی دانشگاه دیدم که با دوستش بود. برخلاف همیشه اینبار همش منو نادیده می گرفت و توجه نمی کرد.
چند ساعت بعد که باهاش چت میکردم، زنبور گفت متوجه من توی دانشگاه شده. علت بی میلی اش رو پرسیدم.
زنبور گفت شب گذشته خواستگار داشته، تموم مدت جلسه فقط به یک چیز فکر میکرده. به من!
چرا همونجا به زنبور نگفتم: شماره بده هماهنگ کنم بیایم خواستگاری؟ چرا نرفتیم جلو که خانواده زنبور هم در جریان باشن؟
اصلا چرا زنبور خودش اینو ازم نخواست؟ شاید چون زنبور می دونست که هنوز چند تا راز مهم در مورد خودش رو بهم نگفته!
![]()