من از اولین ملاقات زنبور..
البته همش پنهانش میکردم، تا اینکه یه سال و خورده ای بعد
زنبور خودش برام از معنی دچار شدن حرف زد
هر دو فهمیده بودیم ولی مقاومت میکردیم تا اینکه وقتی زنبور گفت دچار شده، فهمید از اولین روزی که دیدمش برام با دیگران فرق داشته
ولی زنبور حتی این موقع هم از گربه چیزی نگفت
دردم از اینه که من صادق و مصمّم بودم
ولی زنبور مصلحت اندیشی می کرد
زنبور خیلی چیزا رو از من و دیگران مخفی میکرد، مثلا خود من رو از خانواده اش!
البته خودش نیست ولی خداش هست، گاهی فکر می کنم اگر چیزی که آخرین بار در مورد گربه گفت درست باشه
باید بهش حق بدم منو از دیگران مخفی می کرد
نمیشه گربه باشه و بگی اینم هست!
حتی بعضی وقت ها فکر می کنم نکنه زنبور به خاطر بودن من توی تصمیمش برای کنار زدن گربه مصمم تر شده
کلی سوال بی جواب دیگه مونده که نمیذاره زنبور فقط یه خاطره جزئی، یه زخم کوچک کهنه بمونه.
![]()