برای داشتن ح خوشحالم
زنبور بود که گربه داشت، من گربه ای نداشتم.
زنبور همه اینا رو میدونست ولی بهم نمی گفت. تا اینکه توی آخرین ملاقات توی کافه گفت دیگه گربه نیست ولی از جمع زنبور و گربه یه عروسک زیبا حاصل شده.
واسه همین دیگه نتونستم و نمی تونم به حرفای زنبور اعتماد کنم.
شده تا حالا وقتی به زنبور فکر می کنی، یه وقت هایی خوشحال بشی، اون هیجان ریز بیاد
ولی یه وقتایی حست منفی بشه، مثل تنفر؟
فکر کردن به زنبور مثل جمع زدن آب با آتیشه
نمی فهم!
![]()